سید محمد طه هاشمی سید محمد طه هاشمی ، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 16 روز سن داره

ستاره آسمون زندگی ما

مستقل شدن محمد طه ی قشنگم

خیلی وقت بود سری به وبلاگ نزدم و انقدر بعد از اینکه از اداره  میام خونه با یک پسر کوچولوی شیطون و بازیگوش سرگرم میشم  و در کنارش لذت می برم که کمتر میشه بیام به وبلاگ سری بزنم. پسر مهربانم اتفاق مهمی که تو این روزها افتاد این بود که یک قدم بزرگ برای مستقل شدن برداشتی و اونم از جدا خوابیدنت بود. پسر عزیز تر از جانم  محمد طه جان شما دو سال ونیمه بودی که من تصمیم گرفتم که دیگه شما رو تو تخت خودت و تو اتاق خودت بخوابونم البته تا قبل از اون من اعتقاد داشتم تا از شیر و پوشک گرفته نشدی باید کنار ما بخوابی  ولی  دیگه کم کم من تصمیم گرفتم که شما رو بخوابونم توی اتاق خودت تا کم کم عادت کنی وتنها بخوابی برام سخته که ...
12 بهمن 1394

عبادت گل پسری در شب 21 ماه رمضان

ببخشید عکس کیفیت خوبی نداره چون اطاق تاریک بود عکس خوب نیوفتاده .خوشگل مامان وقتی دیدی من و بابا داریم نماز می خونیم اومدی کنار ما وایستادی و نماز خوندی انقدر هم جالب لب هاتو تکون می دادی. پسر خونه ما در شب 21 ماه رمضان ...
26 مرداد 1394

تولد سه سالگی پسرم مبااااااااارک

تیر ماه سال 1391 ساعت 14:45 دقیقه ظهر روز یکشنبه مصادف با تولد حضرت علی اکبر محمد طه ی  ما به دنیا امد و امروز پنجشنبه سال 1394 مصادف با  تولد امام حسن مجتبی(15 رمضان)  سه ساله میشود. پسرم میلاد تو شیرین ترین بهانه ایست که می توان با آن به رنجهای زندگی هم دل بست و هم در میان این روزهای شتاب زده عاشقانه تر زیست. پسرم میلاد تو ، معراج دستهای من است وقتی که عاشقانه تولدت را شکر می گویم .   از تو ممنونم پسر عزیزم .... از تو بخاطر اینهمه احساس پاک ... اینهمه شوق وصف ناپذیر از تو بخاطر این طعم خوشی که نشانمان دادی ... تو که از تمامی شیرینی های دنیا شیرین تری بخاطر خنده هایت .....
23 تير 1394

سفربه همدان، کردستان و مریوان

سلام خوشگل مامان ببخشید که دیر آپ کردم درگیر امتحانات بودم بعد هم در گیر مقدمات ماه مبارک رمضان بودم. شازده پسر مامان توی اردیبهشت ماه 1394 همراه دو تا از همکارای بابا رضا ( عمو ابرار و عمو کرم) رفتم همدان، کردستان و مریوان عمو ابرار هم یه آقا پسر داشتن به اسم امیر محمد که از شما یکسال بزرگتر بود و باهم حسابی بازی می کردین . ولی راه خیلی طولانی بود و شما حسابی خسته شده بودی ولی با همه ی اینها خیلی خوش گذشت.  اول رفتیم همدان و ناهار رو اونجا خوردیم شما هم با امیر محمد توی پارک بازی کردین و ما هم حسابی از لالجین خرید کردیم. بعد راه افتادیم به سمت سنندج - کردستان شب رسیدم و از فردا آن روز رفتیم مریوان و زریبار و قرآن نوگل، آبیدر، موزه ت...
8 تير 1394

نوروز 1394 مبارک

سلام پسر قشنگ سال نو مبارک برات در سال جدید بهترین ها رو آرزومندم . در سال 1394 شما دو سال و نه ماهه بودی امسال ماشااله  هم بزرگتر شدی هم آقا تر شدی و هم درکت از کلمات بیشتر شده و هم شیطون تر شدی امسال یک روز قبل از سال تحویل ما راهی آمل شدیم که خدا رو شکر شما هم توی راه اذیت نشدی و خوابیدی. سال جدید هم ساعت 2 بامداد بود که ما خونه عزیز بودیم و من و شما و بابا و عزیز لحظه سال تحویل رو رفتیم سید سه تن ( تو شهر آمل مقبره یه فیلسوف بزرگ هست که معروفه به سید سه تن البته مزار پنج شهید گنام هم هست) هفته اول عید رو آمل بودیم و هفته دوم هم تهران بودیم آمل که هوا خیلی سرد و بارانی بود، و ما هم همش در حال دید و بازدید بودیم البته یه کوچولو...
17 فروردين 1394

حرف های مادر و پسری

ﻣﺎﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﺷﺪﻡ : ﺑﻪ ﭘﺴﺮﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﺤﺒﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺍﻭﻧﻘﺪﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪ ﺑﺎﻋﺸﻘﺶ ﻣﺚ ﯾﻪ ﭘﺮﻧﺴﺲ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﮐﻨﻪ ﺗﺎﺟﻔﺘﺶ ﺑﻔﻬﻤﻪ ﮐﻪ ﭘﺴﺮﻡ ﺗﻮﺩﺳﺘﺎﯼ ﯾﻪ ﻣﻠﮑﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻩ !! ﺭﻭﺯﺍ ﺩﺳﺘﺎﺷﻮ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ ﻭ ﭼﻨان ﺑﺎ ﻣﺤﺒﺖ ﺑﻐﻠﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﮐﻪ ﺑﻐﻞ ﮐﺮﺩﻥ ﻋﺎﺷﻘﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺗﻤﻮﻡ ﻭﺟﻮﺩﺵ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮﻩ !! ﺑﻬﺶ ﯾﺎﺩ ﻣﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﻪﯼ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺧﺼﻮﺻﺎ ﻫﻤﺴﺮﺷﻮﻥ ﺗﺸﻨﻪ ﻣﺤﺒﺘﻨﺪ ﻭ ﭘﻨﻬﻮﻥ ﮐﺮﺩﻥ ﻋﺸﻖ ﻭ ﻋﻼﻗﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﺸﻮ ﺳﺮﺩ ﻣﯽﮐﻨﻪ !  بهش ﯾﺎﺩ ﻣﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺧﺎﻧﻤﺎآﻗﺎ ﺑﺎﻻ ﺳﺮ ﻭ ﺳﺎﯾﻪ ﯼ ﺳﺮ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻥ ،ﻋﺸﻖ ، ﺩﻭﺳﺖ ﻭ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻥ ! ﺑﻬﺶ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﺩﻡ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺩﻝ ﻋﺸﻘﺶ ﺭﻭ ﻧﺸﮑﻮﻧﻪ ، ﭼﻮﻥ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻪ ﺗﺮﻣﯿﻤﺶ ﮐﻨﻪ !! ﺑﻬﺶ ﯾﺎﺩ ﻣﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﻘﺪ ﻋﺎﺷﻘﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﻋﺸﻘﺶ ﻧﮕﺎه ﮐﻨﻪ که ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻗﺤﻄﯽ ﺁﺩﻣﻪ !! ﺑﺮﺍﺵ ﮐﺎﺩﻭ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﺎ ﻣﻌﻨﯽ ...
12 اسفند 1393

آبعلی

عزیز دل مامان تو صحبت کردنت بر خلاف وزن گرفتنت خیلی پیشرفت داشتی الان ديگه بعضی از رنگها  رو بلدي به خوبي در جملاتت از اونا استفاده ميكني.مثلا ميگي : مامان اون لباس قرمز مال كيه؟ يا مامان كفش بابايي سياهه؟ يا مامان اون ليوان سبز رو بده من؟ قربون حرف زدنت برم كه ماشاا... بزرگتر از سنت صحبت ميكني .. چند روز پیش خونه همكار بابايي بوديم ؛امیر محمد كه از شما بزرگتره  هر کاری که می کرد شما بهش با يه لحن بزرگانه و مهربونانه ميگي: دست نزن به این وسیله خراب ميشه مامان ناراحت می شه...باورم نميشه بزرگ شدنت رو، عزيز مادر قدر اين لحظه ها رو ميدونم و ميدونم هيچوقت اين روزها بر نخواهد گشت . وقتي ميپري بغلم و ميگي دووست دارم ماماني ، ...
10 اسفند 1393